نمیدونم. شاید آخرین شب باشه. همه ی رویاهامون همه آرزوهامون همه خواسته هامون همه حسرتهامون...بی معنی شدن. تمام خواسته ام سلامت این سه نفری هستن که جلوم خوابیدن. چه قدر زندگی پوچه. همش فکر میکنم چرا صبح نمیشه. اگه صبحی رو نبینم چی. خدایا...بچه هام...
حالم حال مادراییه که تو خونه موندن و نزدیک شدن نیروهای دشمن رو از پنجره میبینن و کاری نمیشه بکنن جز اینکه تو دلشون بگن خدایا بچه هام...
خدایا لطفا مهربون باش باهامون
...
روزهاي من به روايتي ديگر...ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: شنبه 20 دی 1399 ساعت: 0:46
حقیقت دردناکیه ولی زمان رو نمیشه به عقب برگردوند؛
می ایستی و به خودت میگی: " کاش این کارو نمیکردم"
اما دیگه نمیتونی کاری کنی...زمان گرفتن تصمیم درست از دست رفته...
یک هفته از تصمیم نادرست ما میگذره و سه تا خانواده درگیر کرونا شدن.
همسر من علایم نداشت و ما رفتیم مهمونی البته ما واقعا نمیدونستیم و از لحظه ای که علایم بروز کرد قرنطینه اش کردیم ولی امان از تصمیمات اشتباه، امان از زمان؛ امان از...
پ ن: خدایا تو بر ما ببخش خدایا تو خودت رحم کن
پ ن۲: مصداق کامل عجب غلطی کردیم!!!!
روزهاي من به روايتي ديگر...ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: شنبه 20 دی 1399 ساعت: 0:46
ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: شنبه 20 دی 1399 ساعت: 0:46
ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102 تاريخ: شنبه 20 دی 1399 ساعت: 0:46